آهسته و پیوسته تا چیدن ستارۀ سوم...

این روزها هر کدام از عاشقان استقلال را که می بینی، یک ترکیب ساده و کوتاه، اما بزرگ و رویایی ورد زبان آنهاست... هر کجا که می چرخی، هر طرف که می گردی، از امید و آرزوهای هر کدامشان که می پرسی، فقط و فقط در همین دو کلمه خلاصه می شود: ستارۀ سوم...!
انگار که تمامی آنها به هر آنچه که از این دنیا آرزو داشته اند، رسیده اند و تنها همین آخرین خواسته و رویای برآورده نشدۀ آنهاست! به هر جمع حقیقی و مجازی از آنان که سرک می کشی، با هر کدام که همکلام می شوی، همه اش حرف ستارۀ سوم است و بس!
حق هم دارند، شوخی که نیست... ۲۳ سال است که برایش لحظه شماری می کنند و تمنای وصالش را دارند؛ اما هر سال به دلیلی، گاهی غفلت و گاهی لغزش، فرصت رسیدن به این معشوقۀ دست نیافتنی را پیدا نکرده اند!
اما سال ۲۳ انگار از جنس دیگری ست، متفاوت از ۲۲ سال ِ پیش تر. گویی که عزمی جزم و اراده ای راسخ و استوار پشت این دورخیز مجدد، برای برآورده کردن این رویای قدیمی نهفته است. از هفت ماه پیش که این کاروان عشاق دست در دست یکدیگر و پشت به پشت هم به راه افتاد و عازم شد به سوی ستارۀ سوم، سنگلاخ ها و پیچ و خم های بسیاری در مسیر خود دید؛ اما آنقدری مصمم بود که هیچ مانعی، خللی در برداشتن گام های استوارش ایجاد نکند...
حتی روزی که در محاصره حریفانی کارکشته که از آنان به عنوان پیام آوران مرگ یاد می شد قرار گرفت، باز هم رویای آن ترکیب دو کلمه ای ِ جادویی، چنان توانی به این کاروان بخشید که مرگ را هم خیلی آسان از پای در آورد!
موانع و دست اندازها یک به یک از پیش روی برداشته شدند و رقبا پی در پی و یکی پس از دیگری از گود خارج تا امروز که این قافله تنها سه رقیب برای تحقق این رویا پیش روی خود می بیند، اما...
وقتی نگاهی به چهره های با اراده و ساقهای پرتوان آنان که قرار است پیام آور شادی باشند، می اندازی؛ نام هایشان را که یک به یک مرور می کنی، می بینی که می توانی بهشان اعتماد کنی و ته دلت قرص باشد که مرد میدان هستند و می توانند رویایت را تعبیری از جنس واقعیت ببخشند...
با این امیــر ِ کاروانی که ما در این کارزارِ نفس گیرِ قلعۀ تندر دیدیم که چه باهوش و ذکاوت، نقص ها را دید و قبل از آنکه دیر شود، برایشان چاره ای جست؛ با این سپرهای پولادینی که در برابر دروازه های شهر لاجوردی صف کشیده بودند و با تمام وجود نه تنها از کیان خویش دفاع که به پرواز در آمده و دروازه های حریف را نیز فتح کردند؛ با این قلب های تپنده و مغز های متفکر میانۀ میدان که وقتی احساس خطر کردند، نبض نبرد را در دست گرفته و جنگاورترین شان تیر خلاص را چه هولناک و چه بی رحمانه، از فاصله ای بعید بر پیکر نیمه جان حریف نشاند و با این مردان خط مقدم و نوک ِتیز و برنده و گرگ باران دیده شان که چه شیرین ورق را به سود جبهۀ خودی برگرداند، همه رویاها و آرزوهای دور دست این دنیا هم دست یافتنی ست، چه برسد به ستارۀ سوم...
راه درازی تا اوج باقی نمانده... مسافتی کوتاه، اما بس سخت و دشوار، به قاعدۀ ۳۶۰ دقیقه نبرد و جنگ مرد و مردانه. ایمان داریم که می شود؛ با این لشگر کار آزموده و این جنگجویان نامی ِ نبردهای سخت و روزهای دشوار، ایمان داریم که می شود...
فقط می ماند گوشه چشمی از آن بالایی و حمایتی بی دریغ از جانب ما از کاروانی که کسی جز آن بالایی و ما را ندارد، هیـــچ کسی!
آن بالایی را که داشته باشیم و ما که باشیم، تعبیر هیچ رویایی غیر ممکن نیست، حتی ستـارۀ سـوم...
"رضـا اسـنـقـی"
الهی عقیده ام را از عقده ام مصون بدار...