تنهــای پـــر مدعــی!

هوادار نقش پر رنگی دارد. بیشتر از آن که فکرش را می کنیم. قصدمان این است شعار دادن را حداقل برای چند دقیقه کنار بگذاریم تا دچار کلیشه های تکراری نشویم، شاید اینگونه بتوان در انتهای این مقاله با دیدگاهی نو مسائل مربوط به باشگاه محبوبمان را تحلیلی چند باره کرد.

گاهی اوقات فاصله ی خوب و بد ناچیز است. مرز بین سیاه و سفید، عرش و فرش، و بالا و پایین می تواند به نازکی تار مو باشد. همه چیز به سطح توقع ما بستگی دارد و این “ما” حاصل پیوند من است و تو. مدیرعامل و سرمربی تا محبوب ترین های تیم، از بین همین “ما” آمده اند. عشق، نقطه ی مشترکی است که این خانواده ی عظیم و چند میلیونی را شبیه زنجیر به یکدیگر وصل کرده. آن بچه ی معلول هفت ساله که با سختی فراوان خودش را به ورزشگاه میرساند هیچ تفاوتی با مدیرعامل باشگاه ندارد. آن پسرکی که با خداحافظی بازیکن محبوبش جان داد و رفت، ذره ای فرق با ستاره های روی جلد روزنامه های ورزشی نداشت و ندارد. زمانی که من و تو به این باور برسیم، اینکه نقش ما در سرنوشت تیم محبوبمان از هیچ کس کمرنگ تر نیست، آنگاه با دقتی بیش از قبل عمل می کنیم و حرف می زنیم و انتقاد می کنیم. این اولین قدمی است که باید محکم و استوار برداشت تا به مقصد ایده آل نزدیک شد. این یادمان باشد هیچ کدام از حلقه های یک زنجیر سالم، برتری نسبت به دیگری ندارد.

چندگانگی در هر شکل و شمایلی که باشد پر از ایراد است. قبول کنیم این روزها خودمان هم نمی دانیم انتظارمان از استقلال چیست. تکرار قهرمانی؟ ارائه بازی تماشاگر پسند؟ شاید هم هر دو؟ آیا همانقدر که روی خواسته هایمان زوم کردیم، به داشته هایمان توجه می کنیم؟ اینها همه سوالاتی هستد که باید در خلوت خود برایشان پاسخ پیدا کنیم. کافی است فقط کمی صداقت و عدالت چاشنی تفکراتمان گردد. جنس افکار ما بعد از شوک خداحافظی فرهاد مجیدی، به سلسله افکاری پراکنده و آشفته تبدیل شده و اگر به راستی موفقیت تیم را می خواهیم باید خیلی زود سد راهش شویم. امروز و در این عصری که فیس بوک مرزها را ناپدید کرده و نشدنی ها را شدنی، تفکرات هوادار به سرعت و سادگی وارد رگ و ریشه ی تیم می شود.

اگر امروز استقلال باب میل بازی نمی کند نباید دلیل را روی نیمکت و درون زمین جستجو کرد. سکو، جایی است که این روزها میزبان نقطه ی ضعف ما شده. همان سکویی که تا همین چند وقت پیش، برجسته ترین داشته ی استقلال بود. عشق به فرهاد گرچه زیبا بود و هست، اما آن سرش تیشه ای نامرئی است که بی مهابا به ریشه ی تیم میزند. من و تو نمی توانیم از ماشین بی سوخت انتظار روشن شدن داشته باشیم، حرکت که جای خود! خواسته های کم و زیادمان، به یازده مرد سرشار از انگیزه نیاز مبرم دارد. انگیزه ای که ناخواسته، اما با دستان خودمان از انها گرفته ایم.

هرگاه ما با خودمان کنار آمدیم و نبود فرهاد را قبول کردیم. زمانی که با تمام وجود به این باور رسیدیم آنچه می ماند فقط و فقط “استقلال” است. وقتی جای احساس را به منطق دادیم و روزی که از پشت صفحه تلویزیون به سکوهای ورزشگاه نقل مکان کردیم، به اصل و طبیعت همیشگی خودمان برگشته ایم. همان عامل گمشده ای که با یافتنش روح جنگندگی و انگیزه ای مهار نشدنی وارد پیکر خسته ی استقلال محبوبمان خواهد شد.

استقلال نقاط ضعف فنی زیادی دارد، اما به هر شکل ممکن توانسته امتیازهای خوبی جمع کند. حالا اگر من و تو می خواهیم در ادامه این راه سخت و نفس گیر استقلال همان استقلال همیشگی شود پس، بسم الله!